یک روز ستونی از ذرات غبار را دیدم که بی هیچ خود نمایی در کمال
سکوت در مقابل شعاع آفتاب به رقص و پایکوبی مشغولندو تا اوج آسمان
میروند.پرسیدم:
"شما که فاقد ارزشید ،نه عقلی دارید ،نه درایتی؛نه قدرتی؛نه منزلتی؛نه
مالی،نه مکنتی چطور است میتوانیداوج گیرید اما من که اشرف مخلوقاتم
و خود را صاحب عقل میدانم و خیال میکنم به مزایای انسانیت آراسته ام
نمیتوانم بدون وسیله حتی یک متر به هوا بلند شوم؟"
گفتند :"ذره ای مثل ما شو."
با خود گفتم :"اینها که ذره غبارند چنین درخشانند. خوب است من ذره ای
از الماس شوم تا درخشش بیشتری داشته باشم."
زحمتها کشیدم،سختی ها دیدم،زد و بندها کردم ،تاریکی معدن و زغال را
تحمل نمودم تا درخشش بیشتری داشته باشم ."
زحتها کشیدم، سختی ها دیدم ،زد و بندها کردم،تاریکی معدن و ذغال را
تحمل نمودم تا به ذره ای از الماس مبدل شدم.اما سنگینتر شدم و
نتوانستم اوج بگیرم.
پرسیدم من که به ذره الماس مبدل شدم.چرا مرا با خود به فضای
بی منتهی نمی برید؟"
باز گفتند :"ذره ای مثل ما شو ."
برگشتم و با خود گفتم:"اینها ذرات طلا و همرنگ خورشیدند ."لذا تا عمق
زمین رفتم چه ها کشیدم ،چه ها دیدم تا ذره ای از طلا شدم.اما افسوس
که باز سنگین تر شدم ونتوانستم پرواز کنم.
با خشم و تعرض گفتم:" چرا راه صحیح پرواز را نشانم نمیدهید؟کدامتان
ارزش مرا دارید؟
گفتند:" ای اسیر دنیا ،ای بنده الماس و طلا،گفتیم ذره ای مثل ما شو .
ما ذره خاکیم. غبار راهیم.ما را با الماس و طلا چه کاری؟تو که تا عمق
زمین رفتی و خودت را گرفتار ظلمت معادن الماس و طلا کردی چرا ذره
خاک نشدی تا بتوانی با ما پرواز کنی ؟ما هم آسان به این مقام نرسیده
ایم. زحمتها کشیده ایم ،سختی ها دیده ایم. از هست و نیست ،از بود و
نبود ،از شان و مقام، از تفاخر و والا منشی چشم پوشیده ایم تا افتخار
غبار بودن را به دست آورده ایم."
برگشتم.ذره خاک شدم.نسیم عنایتش وزیدو مرا در هوای عشق جانش تا
آسمان ایمان پرواز داد .همه جهانرا زیر پا دیدم .چه مناظری ،چه چشم
اندازی. چنان به خود بالیدم که حتی جاده کهکشان را به لحظه ای پیمودم
و همه خطر ها را فراموش کردم یکبار به خود آمدم ،دیدم دو غول عظیم و
دو دیو بی رحم سخت تهدیدم میکنند و در تعقیبم هستند ،غرور و امتحان
.چنان ترسیدم که پا بر سر غرور گذاشتم و فرود آمدم.به دنبال پناهگاهی
میگشتم .چه جائی بهتر از زیر قدمهای احبایش .اما وقتی خواستم پناه
بگیرم جایی برای من نبود .زیرا
عبد البهاء با بیان "و اجعلنی غبارا فی ممر الا حباء " آن مکان مقدس را به
تملک خویش در آورده بود . مرا چه حقی؟ چه جائی؟ پریشان و مظطرب
گفتم : "چه کنم؟"
صدای خنده ملیحش را شنیدم که فرمود:"غرور را مغلوب نمودی. با امتحان
حق چه میکنی؟"
سرم را بالا کردم. نگاهش در نگاهم پیچید .دامنش را نشانم داد یعنی پناه
گیر.به دامانش آویختم و پناهگاه خود را یافتم .حالا طعم محومحویت و فنا را
چشیده ام.
ذره خاکم.غبار راهم.چه در اوج آسمان ،چه در جاده کهکشان باشم .چه
خاک راه عزیزانش .هر دو اوج است.بلندیست،سر فرازیست . دعا کنید
عبد البهاء ردای خود را نزداید و دامن خود را نتکاند و مرا از این مو هبت
محروم نکند و از خود نراند.
+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در
89/02/14 و ساعت
1 |