تبليغاتX
مشـــــــــق شب

به گمان من

نگاه خورشید خاموش است

ابری میان احساسش به کمین نشسته

و

حق حق دردش به صدا آمده .

من  تو را دیدم

نشسته کنار  تکه سنگی

و

 نگاهی که دستها را میکاوید

و

اشکی که به آرامیمی لغزید .

من تو را دیدم

با جامه ای  سیاه و بر سر لچکی و نگاهی منتظر ؟

به گمان من نگاه زندگی خاموش است

به سان چشمان کودکی که به خواب رفته .

و بی هیچ نگرانی و اندوه

از طوفان ....

مینگرم دگرگونی واژه ها را

که در آغوش دفترم جاخوش کرده

 مینویسد از بیوفایی دلها

که عشق را به لحظه ای و مهر  را به آنی پیوند میزنند

به گمان من زندگی خاموش است

به سان آتشی در دل زمستانی سر د

و

بارش بوران بر نگاه امید

به گمان من

. سنگ جای احساس  نشسته

به گمان من زندگی خاموش است

 

+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 90/10/24 و ساعت 1 |

روزگاری دور میان آغوش ،گلی داشتم به طراوت بهار به رنگ عشق و با عطری از زندگی.هردم که نسیم میان آغوشش نفسی از شوق میپاشید لبریز از هیجان با تو بودن میان لحظه ها جاری میشدم و امیدی برای فردا قدم می فشردم .یاد خاطره میان جانم گرمی و حرارت زندگی بود و تو میان این همه شورش زورقی بودی برای رفتنم و بهانه ای برای تنهاییم حال با گذر لحظه ها گل من هنوز طراوت زندگی دارد .گهی بوده که میان آغوشش خاری بودم و گهی بود که میان جانش عطشی و گهی هم بود که رنگ زندگی از رخساره اش میربودم اما با تو بودن میان این همه طوفان بهانه ای بود برای رفتنم و تو تنها شوق من برای زندگی و بودنم بودی و حال دوباره بهار را به سرزمین جانم رساندی و میان خزان راهم تو طراوتی شدی برای بودنم و حسی شدی زیبا برای رفتنم و نوری شدی برای امیدم .پس بامن بمان تا در سایه شوق تو پرواز را از نو تجربه کنم و به میان واژه هایم شکوفایی را هدیه کنم .تو بهانه من باش ای گل من 1390/8/11 

+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 90/10/21 و ساعت 15 |


هرگز آرزو نکرده ام
یک ستاره درسراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمین جدا نبوده ام
با ستاره آشنا نبوده ام
روی خاک ایستاده ام
با تنم که مثل ساقه گیاه
باد و آفتاب و آب را
می مکد که زندگی کند
باروَر ز میل
باروَر ز درد
روی خاک ایستاده ام
تا ستاره ها ستایشم کنند
تا نسیمها نوازشم کنند
از دریچه ام نگاه میکنم
جز طنین یک ترانه نیستم
جاودانه نیستم
جز طنین یک ترانه جستجو نمیکنم
در فغان لذتی که پاکتر
از سکوت ساده غمیست
آشیانه جستجو نمی کنم
در تنی که شبنمیست
روی زنبق تنم
بر جدار کلبه ام که زندگی ست
با خط سیاه عشق
یادگارها کشیده اند
مردمان رهگذر
قلب تیر خورده
شمع واژگون
نقطه های ساکت پریده رنگ
بر حروف در هم جنون
هر لبی که بر لبم رسید
یک ستاره نطفه بست
در شبم که می نشست
روی رود یادگارها
پس چرا ستاره آرزو کنم ؟
این ترانه منست
دلپذیر دلنشین
پیش از این نبوده بیش از این

+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 90/10/20 و ساعت 2 |

در پیچ و تاب لحظه ها چه شتابان میرود این قافله .

ای ساربان آهسته  رو ؛گلی به لطافت عشق را, میان خاطره گم کرده ام .

میجویم او را .

ای آسمان ستاره ام ببار ؛و قطره ای باران برای عطش درونم

بنگر چه بیتابانه میکوبد نبض زندگی برای یک لحظه نگاه تو  ..

بنگر از فراسوی ابر ها و ببار بر تن تشنه خاک خالصانه زیستن را ..

و ببین که دستانم بی تو خالی و سرد است .

امروز من تولد شکوفه را میان دفترم خواندم  و تازگی  را از میان آن احساس کردم .

هنوز هرم نفسهایت از میان واژه واژه شعرهایت به گوشم میرسد

که میخواند  ناسپاسی عشق را .

و عصیانی را که میان دفترت غنوده .

من همه خواندم.

میان خانه تنهاییت چراغی کاشتم بر روشنایی , که یادی از من باشد برای تو

به یاد فروغ .90/10/11

+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 90/10/20 و ساعت 2 |
آن دم که ندای آمدنت را از پشت امواچ شنیدم دلم از دیدار دوباره ات لبریز شد

لحضه ها را به شماره نشستم و آمدن تو را بر احساسم تهنیت گفتم .

میدانستم این دیدار هم کوتاه لحظه ای از عمرم را ورقی دیگر خواهد زد

 امّا دم را غنیمت شمردم .یاد غنچه کوچک باغ زندگیت همچو نسیم از درخت وجودم مروری کرد

لبخندی از شوق دیدار را بر لبانم گاشت

به قول شهریار سخن دمی بود که ما هم حالی کردیم

آموختم هرگز دل به کس نسپارم ،اما تو را من کس ندیدم جانم بودی

همچو کودک زندگی که به آغوش آن را پروردم

یاد آن حسرتهایی که در آغوش خانه به یاد پدر در دل کاشتم

و تورا که مثل نهالی کوچک بال میگرفتی و هرلحضه به پرواز نزدیک میشدی

من همه را میدیدم و در دل آمدن آن را به تمنا مینشستم

اما هرگز هجرانرا در تصور نمی آوردم

امّا تقدیر را تدبیر نشاید و تو بار سفر بر گرفتی آهنگ دیار غربت نمودی

 الّبته میدانستم از چه روی طالب پرواز بودی

 امّانمیدانستی چه دردناک لحضه ها بر تو مرور خواهد نمود .

وحال تو بعد اندی از نو راهی شدی و اکنون من در تاریکی شب

این کلمات را به یادتو ترسیم میکنم .میدانم همه مسافر موقت

زندکی هستیم روزی هم این ره به انتهی خواهد انجامید و ما

سفر نهایی خود آغازگر خواهیم اما آن دم دیگر همرهی بر خود نه،

 تنهاراهی مشویم ،و من مشتاق رسیدن آن ایّام را به بازی

نشسته ام و تنها، مینگرم و بس.

این نوشته در روز جمعه بعد از درد کشیدنی طولانی به تحریر

در آمده

1386/6/25

 

+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 90/10/20 و ساعت 1 |

میان سیاهی شب لحظه ها را به بازی نشسته ام

 نگاهم رو به فرداست فردایی در ابهام

 منظر گاه

دلم میان تردید ها دست و پای میزند

میخواهم فریاد بر آرم

 گلویی بخراشم .

رو به سوی دل آورم

سفره بگشایم بساط بر چینم طعام بگذارم .

زان پس زانویی بر زمین زده نظاره کنم .

میخواهم رها بال بگشایم

 اوج بگیرم

 دانه ای بر چینم

اما هنوز تردید کند بر پایم بر کوفته

چشمان دریایی آسمان زیر بال نگاهم اشک شوق میبارد

 و گل انتظار شکوفه امید می پرورد

و من هنوز چشم به راه تردیدم .

شاید ها

همچو غولی بر فراز سرم در جولان

 و من در میان این و آن هنوز اسیرم .

شاید فردا با زادن خورشید گل انتظارم به بار نشیند

 شکر خند شادی موج بر ساحل امیدم کوبد

 و این زورق سرگردان را به وادی ایمن رساند .

شاید هم

 با طلوعی دیگر

 از نو بوم بر آشیان دلم زوزه باد بنوازد

 و خرمنی از درد از حاصل بی حاصلی ها درو کند

 نمیدانم این ابهام فردا اندرونم را خالی از هر تعلق کرده

پیوند دلم از هم گسیخته

 و من این اسیر عجوزه کریه منظر را از نو در دامی دیگر انداخته

 .بازی دیگر از لعبت هزار رنگ،  و اکنونم در ؟گرفتار ؟چه خواهد بود ؟1386/7/23

+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 90/10/20 و ساعت 1 |

کودک خوش باور دل من

 

کودک خوش باور دل من باز اسیر بازیچه شده

در نگاه بچگیش لحظه ها بزرگ شده

پا گرفته دوباره میخواد لی بزند

آرزو های دلش رو هی بزند

بی هوا جست کنه بدو یا شاید هم پرواز کنه

اما اون هیچ نمیدونه پای او بند هنوز

دل اون سنگ هنوز

تو هوای یخی احساس اون

 بارونش برف هنوز

کفتر آرزوهاش جلد نشده

کلبه تنهایی اون بی آتیش سرد هنوز

میخواد بلند بشه

یک تکونی بخوره

اما اون خوب میدونه پاش بند هنوز

سبد آرزو هاش پر از رنگ هنوز

+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 90/10/20 و ساعت 1 |

غروب دوباره از راه میرسد و این دل خسته من از پس ابرچشم  به آن میدوزد از میان سرخی نگاهش که به شب نشسته گل آرزو هایش را می بیند که یکی یکی پر پر شده به زمین دلش میریزد میخواهد سراسر فریاد بشود و از دل ناله سر دهد بگوید از دردی که سالهاست در اندرونش جاخوش کرده .میخواهد از این همه جفا که بر او رفته فغان بر آرد اما افسوس صدایش درگلو خفته 

نمی دانم این کدامین سنگ بود که به پای زندگی من بر خورد .بنیان دلم را به باد فنا سپرد.

همیشه نگاه

 خورشید درغروب تداعی گر احساس تلخی هاس اما با این همه دوستش دارم آرامشی بر طوفان درونم میریزد

.چه روزها که از پشت نگاه پنجره به آسمان چشم دوختم به پرواز کبوتران حسرت بردم

 ایکاشها واژه های تلخ درونم شدند با خود گفتم کاشکی من هم بالی برای پرواز داشتم آن وقت دل از زمین میکندم اوج میگرفتم پهنای آسمان را به زیر بالهایم میگرفتم آنقدر میرفتم که ازمن  نشانی  نمی ماند


.تا بیکران های رهایی بال می گشودم ودر همان پرواز هم به ابدیت خود میرسیدم

.اما افسوس که همه رویایی بیش نیست دو باره پای بر خاک میبینم و دل در بند کند خاک

 آخ بر من ودل خسته من که چه سان میان آتش بی مهری ها سوخت خاکستر شد اما دم فرو بست و کلام در خفا ولفافه راند  تنها خود فهمید و بس

آخ بر دل خسته من آخ........86/7/25

+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 90/10/20 و ساعت 1 |
پاهایم خسته ،راه میروم

گویی کسی صدایم میزند

از دوردستها

دستانم به ستایش گشوده

و نگاهم به سوی خورشید در طلوع

و من در حال شکفتن

کسی در درون من میخواند آ

میگوید از رفتن

کلمات از پی هم در ردیف

و من همچو حروفی مقطع در تکرار

و میان ان در کردش

میروم رفتنم نه از خودکلبه کوچک احساس من پر است از تمنا و لبریز از عشق

و نگاهم رو به وسعت دور انتظار

شنیدم که میگفتی هیچ اندوه به دل راه مده

دلتنگ مشو

هر آنچه خاهد آن شودمیدانم استواریت قصه تاریخ من است

شنیدم که میگفتی درخت آب میطلبد،غنچه دهد .

منم آن قطره

منم آن آب

شنیدم که قصه رفتن و کوچ را میخواندی

شنیدم ندایت را که میان حصار های تنگ میان سنگ فرش بی اعتنایی بلند است

صدایت را شنیدم و به نوایت دل سپردم

ای کبوتر آزادی ای مسافرسرزمین تنهایی به خدا میسپارمت

میدانم توشه بر گرفته ای

قصد رفتن داری

نمیدانم چه بخواهم ..اما میدانم چه بخوانم

میان صدف جان نامت گوهر شب چراغ ظلمت بی اعتنایی هاست

تو آن شمع در آغوش ظلمتی میان طوفان ،

پیکرت از  نور لبریز

تو آن نور پایداری آن شعله جاوید 

میخواندی آوازی از نور

سرودی بر رهایی

کلمات درون من لبریز از عشق

پر شور از اشتیاق

پر از شرار سوختن

،پس بسوز تا در تابش نور تو قدم در تاریکی گذارم دل ظلمت را در نوردم 


+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 90/10/20 و ساعت 1 |

 

کلمات, غلیان احساس دردیست که دیر زمانیست در درون من خانه گرفته .و نگاه من آسمان پر ابریست که به تلنگری در هم میشکند .تو بهانه ای برای نوشتنم و قطره ای برای باریدنم . در بود و نبود لحظه هاتو را از میان جان فریاد میزنم .و میخوانم در نگاهت اخمی را که با من سخن میگوید و نگاهی که سر میتابد...من از میان سکوتت , کلمات را یک به یک خواندم .من ,آن زورقم ,روان به دست تقدیر.میروم تا انتهای اراده و توانی که در وجودم مانده .نگاهم رو به فرداست و دلم رو به نور و طلوعی که پس هر شبی در کمین نشسته .من آن شاخه ترک خورده به دست بادم اما هنوز نشکستم و همان اراده ام به دست تقدیر, من هنوز در راهم تا یک قطره در وجودم مانده میروم .گرچه تولدی بر احساسم نماند اما من میروم و در بازی کلمات دفتری مینویسم از ابهام زندگی و دردی که در درون من کاشت و ترسیمی میشوم برای زخم ,من آن شروع دوباره ام برای قد کشیدن و نوشدن . تولدی میشوم برای درد ... ققنوس احساسم همان خاکستری میشود که در درون من با من در حال زاده شده ..و تو همان کلمات درد من خواهی بود

+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 90/10/20 و ساعت 1 |
ا

آرزو                              

کاش پرنده ای بودم,بال میگشودم

سفر میکردم آن دور ها  به زمانی که روزگاریست پشت خیال گم شده

ایکاش بال برای پروازم بود .

اوج میگرفتم .

اسمان زیر بالها یم میگسترد و من مغرورانه از آن اوج تنها نگاه میشدم

کاش گامهایم به سرعت نور ره می پیمود و  من به همراه آن سفری میکردم به دور دستها

به جایی که در آن قطره ای آرامش بر التهاب درونم میریختم .

و ثانیه ای را برای خود خلوت می داشتم .

درونم مجمریست سوزنده .

گدازه های درد از درونم به سان آتشفشانی فوران میکند .

نگاهم خسته به دوردستا مینگرد

گامهای زندگی را که در پس کوچه های خاطره گم شده  میبینم

و

دستانم که ازگرمی شوق به دور مانده

و نگاه مظطربم در پی مام خود در تکاپو .

من زخم خورده,مجروه به دردکین .

دیرگاهیست که باران در این سرزمین نمیبارد .

درون من انباشته از التهاب دردیست که به دست من در درونم کاشته .

وقتی نگاهت میکنم خودم را در تعمیم نگاهایی میبینم که چه سرد و بیتفاوت مینگرد

و

صدایم را که در انعکاسی از بی اعتنایی میان همهمه هایی گنگ و ناپیدا مهو میشود .

دلم مالامال از اندوه

سر میتابانم و راهی میشوم .

 اشتیاق در درون من  مرده و تلاش مفهومی گنگ برای واژه هایم شده

.میخواهم از این دلتنگی ها بگریزم .

درونم را خالی از اندوه سازم .

میخواهم به دست پیر زن رنجور شاخه ای گل هدیه کنم

و

امید را در نگاهش بکارم .

مبخواهم جوانه نو شدن را در وجودش بکارم

و نگاهش را با گرمی آشتی دهم .

میخواهم به دلش غنچه آرزو بکارم .

اما دستانم تهی و نگاهم سرد

و

بیروح از حرارت زندگیست .

زمانی که میبینم هنوز در پس جامه ای دشنه ای

در کمین سلاخیست

و قلبها ی سنگی درون سینه در طپش

و دلها در تعامل نرخ دلار است.

دلم سخت تنگ میشود .

کنار درختی مینشینم .

دستانم خسته به درخت تکیه میکند

و

من پشت به آن داده به فردا چشم میدوزم .

و در خواب رویای پرواز را با خود زمزمه میکنم

 

1390/10/9

+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 90/10/10 و ساعت 2 |

زندگیم میان چمدانی پر از اندوه و دلتنگی هاست

راهی سرنوشتم  با کوله باری از اندوه و دلی پر درد

و

نگاهی پر سوال برای فردایی نیامده

تکه پاره های دلم میان دفترم ورق به ورق میگردد

و

من سرگردان میان باید و نباید ها هر دم به سویی میروم   .

نمی دانم 

در کدامین نقطه آرامش ,آغوش به سویم گشاید و تن رنجور از درد مرا به میان کشد

روزگار دلتنگی ها دوباره به سویم یورش آورده

و

منجلابی از اندوه در برابرم قامت گسترده .

در آغوش غروب دلتنگ ,لحظه ها را به شب میسپارم

و

سوار بر مرکب ,راهی ابهام خود شدم

چند روزی  بیخیال از خود شدم  .

وقتی نگاهت به جاده ای طولانی میخکوب میشود

و

خطوط جاده در سرعت پر عبور لحظه ها در برابر نگاهت رژه میروند

تو بی اختیار به یاد گذر عمر می افتی .

لحظه هایی که میان خاطرات جا خوش کرده و هر دم با عبور از ذهنت تداعی میشوند .

گاهی آهی به یادشان به پرواز می آری

و

گاهی هم آخی از اندوه بدرقه راهشان میسازی

به هر روی این تو هستی و تنها تو ,سرگردان میان لحظه ها که راهی شدی.ا

.گاهی است که اراده ای میکنی و تلنگری به خود میزنی

تا شاید به  چهره عبوس و گرفته رنگی تازه بزنی ,

امافصل عبور سالهاست که سپری شده

و

تو حال میان برف و بوران

و

سرمایی جانکاه به فکر طلوع افتادی

پاهایت میان گل و شل راه میان یخ بندان و لیزش جاده  اسیر میماند

و تو به فکر عبور افتادی, درنگ میکنی

و نگاهی به دور دستها وآهی از درون .

چهره بر تافته پاشنه ور کشیده 

هر آنچه با خود داشتی را کنار تکه ستگی وا مینهی

و

دستانت را از تعلق تکانده راهی میشوی ،

بی هیچ نگاهی .

قطره اشکی بر وداع گونه ات را نوازش میدهد وبه آرامی میان شیار صورتت گم میشود

حقیقتی تلخ است برای تو و هر آنچه با خود داشتی

....یاد سفر

+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 90/10/07 و ساعت 4 |

تو اسطوره اساطیر نبض زندگی هستی که میان لحظه ها در طپشی .

کلماتت بوی زندگی دارد و نوشدن .

من از فرا سوی لحظه میشنوم ندایت را که میخواند ,در میان سکوتش فریاد را .

میشنوم صدایی را که از میان تاریخ میخواند .

و صدا را که اومیخواند انسان را .

هم او که ,خفته میان تاریخ بی خیال فردایی که خشت  خشت بنایش را ا و نهاد

و در اکنونهای زندگی من را دست به گریبان دردئ ساخته جانکاه

مینگرم و میخوانم ,و فریادی میشوم در گلو خفته

من نفس زندگی را از فراسوی لحظه ها در  طپش احساس کودکان مبینم

و نگاهشان را که امید وار مینگرند .

من میان جانم اطمینان را به امانت میسپارم

و

منتظر برای طلوع زندگی و عشق که بشکفد در آغوش بهار .

من بوی  نسیم را میشنوم که در آغوش ,خواب فردا را میبیند  .

من جوانه را میبینم رسته به دستان درختی پیر .

من همه را در نگاه تو میبینم .ا

میدوار و منتظر ..

مبادا خواب زندگی را به حبابی در هم بریزی و به تلنگری

آشفته اش سازی

+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 90/10/07 و ساعت 3 |

صدای تنگ نفسهایت از پس کوچه های  خاطره به گوش میرسد .

در نقاشی کلماتت ,من زندگی را با همه تلخی هایش خواندم.

 تو را دیدم ؛ با کوله باری از اندوه که میکشیدی بر دوش .

واندوهگین و نگران برای فردایی که در کمین نشسته

نگاهی را که مینگریست و انتظاری که به دل داشت!! .

من تو را در پس کوچه های خاطره دیدم

نگران 

بر سنگ فرش جاده تنهایی قدم میزدی .

من درد تو را از میان نگاهم خواندم

من

در اندوه تو جاری شدم

 ...و شبنمی را  دیدم  رسته بر نگاهت

و نگران برای طلوعی که شاید در اکنون من مرده

و من به  انتظار فجر  ماندم


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 90/10/07 و ساعت 3 |
در امتدادسکوت شب میخواند مرغکی دلخون .اوازی از درد .سرودی تلخ از ژرفنای جان .نگاه مظطرب کودک فردا در آستانه نوشدن ،انتظار درد را با خود به یادگار دارد .ابهامی از فردا ها یی که آغوش به سویش گشوده و او در میان گردابی از واژه ها دست به گریبان است .زورق تنهایی احساسش میان تلاطم امواج سهمگین هر دم به سویی کشیده میشود و تن رنجورش به دست لاشخوران تکه تکه به منقار میرود .فردا یش میان وحشت دست و پای میزند و نگاه مادر نگران فرزند هراسان هردم به سویی پر میکشد و من میان این همه تذویر و تظاد ،گرفتار خودیت های شدم که میان من و فردایم قامت گسترده .پاهایم شوق رفتن دارند و دستانم توان برای گرفتن و نو شدن و دلم دریایی از جوانه های طراوت زندگی اما جاده ناهموار زندگی توان از رفتنم گرفته . من اسیر میان این همه طوفان زورق خود را گم کرده ام و به تخته پاره ای دل بسته ام که توان کشیدنم نیست .باید بروم باید دل بکنم که شاید پشت این دیوار سکوت همهمه ای باشد برای نو شدنم باید پری برای پرواز بگشایم شاید اسمانی باشد بر اوج گرفتنم .این را نیک میدانم ماندنم به فناست پس باید بروم .باید بروم

+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 90/09/27 و ساعت 3 |
با سلام

بعد مدتها یادی از دوستان گرمی جان گشته زنگاره های یاس را در وجودم به یغما بردند .

آتش شوف دیدار دوست چنان به شعله ام کشید که نه جانی ماند و نه برا ی انتظار توان وطاقت

پجره ای بگشوده به سوی افق و کرانه ای به وسعت زندگی منظر گاه نگاهم گردیده و من در انتظاری مبهم به فردا مینگرم .فردایی که خورشید از خاور دوباره طلوع کند و شفق سرخ فام آن دامنه افق را جلایی زند و من از نگاه خواب دیده بر گیرم و به روشنایی سپیده که وامدار نور و روشنی روز است دیده بدوزم

 به دامن واژه ها می آویزم و در التماس لحظه به تمنای سکوت میروم که شاید اندکی از التهاب درونم کاسته شود


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 89/08/01 و ساعت 2 |
در نگاه کودکانه تو زندگی را خواندم

در جریان شیرین واژگانت

در حرکات مداوم  دستانت

در خیزش نرم روی زانوانت

ای نازنینم

تو تک واژه بودن در تعمیم کلمات

میان دفتری به نام زندگی

تو آن نمایی از فردا در نگاه من

ای نازنین ..شیرینم

ای طعم خوش شهد در کام زندگی

خنده های تو نوید شادی برای یک لحضه بودن من

دستان زیبایتُ امید

و طپش احساست شوق رسیدن ..جوانه زدن ...رفتن

شاد باش ای غنچه شادی ..به سلامت بادت این لحظه

ای نوگل زیبای من به سلامت بادت این  زندگی  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 89/05/09 و ساعت 23 |
هوالله
ای تشنۀ حقیقت:  ایران ویرانست و جمیع احزاب فی الحقیقه تیشه بدست گرفته به ریشه این بنیان قدیم میزنند و ابداً ملتفت نیستند که این کلنگ بنیان کن است و این تیشه ریشه کن.  هر حزبی گمان میکند که به تعمیر مشغولست.  ولی در قرآن میفرماید:
یُخرّبون بُیُوتِهِم باَیْدیهِم
باری، این آوارگان بهیچ حزبی مشترک و متمایل نبوده.  در آن میکوشیم که بنیۀ ایران قوّت گیرد و معلوم است قوّت بنیه ایران جز بتأسیس اخلاق الهی ممکن نه.  چون تأسیس اخلاق گردد ترقی در جمیع مراتب محتوم است.  هیچ ملتی بدون تعدیل اخلاق فلاح و نجاح نیابد؛ و به تحسین اخلاق علوم و فنون رواج یابد و افکار بینهایت روشن گردد،  صداقت و امانت و حماست و غیرت و حمیّت بجوشد،  سیاست بدرجه نهایت رسد، صنایع بدیعه رواج یابد، تجارت اتّساع جوید، شجاعت عَلَم افرازد، ملت ازبرزخی به برزخ دیگر انتقال نماید، خلق جدید شود، فتبارک الله احسَنُ الخالقین تحقّق یابد.  
حجاز در بیابان ریگ زار و بی آب و علف وادی غیر ذی زرع بود، لکن بطلوع نیّر حقیقت قبلۀ آفاق شد و مَطاف عالمیان گردید. حال که نیّر اعظم از مَطلع ایران اشراق کرده ملاحظه نمائید که در آینده چه خواهد شد.
امیّدم چنانست که در تأسیس این بُنیان عظیم شما نیز از کارکنان باشید.
و علیکما البهآء الابهی. ع ع


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 89/02/28 و ساعت 23 |
امروز مجله ای را ورق میزدم که بهمطلب جالبی بر خوردم

  " 21 دسامبر 2012 پایان عمر زمین یا آغاز تحول آگاهی"

حتما از خود میپرسید منظور از ردیف کردن این ارقام چیست ..

عجله نکنید هنوز تا سال  1391ش(2012)م فرصت زیادی داریم  اما محض اطلاع عزیزان باید بگویم که این موجود دو پایی که نام انسان را به روی خود یدک میکشد گاهی شگفتی هایی را می آفریند که اون سرش ناپیداست . بنده به جهت دریافت اطلاعت دقیقتر به سایتهای مختلفی که در این زمینه مطالبی برای گفتن داشتند سری زدم و البته در مطالب آنه دخل و تصرفی ننموده همانطور آن را در وب خود درج نمودم  ...اما به نکته جالبی رسیدم و آن اینکه بنده همیشه فکر میکردم تمدن و پیشرفت از خاور میانه رشد و نزج گرفته در حالی که آن سر دنیا هم قومی بودند که تا به این حد پیشرفت نموده  ؛تاریخ نگاری دقیق با توجه به گردش زمین  ،ستاره شناسی و اعداد و ......نشانه ای از هوش سرشار آنها داشت  اما اکنون نمی دانم آیا از آن اقوام کسی یا کسانی هنوز در قید حیاة هستند یا نه

مطالب زیل به استناد نوشته های جناب امیر  حمیدی تنظیم گردیده 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 89/02/17 و ساعت 0 |

یک روز ستونی از ذرات غبار را دیدم که بی هیچ خود نمایی در کمال

سکوت در مقابل شعاع آفتاب به رقص و پایکوبی مشغولندو تا اوج آسمان

میروند.پرسیدم:

"شما که فاقد ارزشید ،نه عقلی دارید ،نه درایتی؛نه قدرتی؛نه منزلتی؛نه

مالی،نه مکنتی چطور است  میتوانیداوج گیرید اما من که اشرف مخلوقاتم

و خود را صاحب عقل میدانم  و خیال میکنم به مزایای انسانیت آراسته ام

نمیتوانم بدون وسیله حتی یک متر به هوا بلند شوم؟"

گفتند :"ذره ای مثل ما شو."

با خود گفتم :"اینها که ذره غبارند چنین درخشانند. خوب است من ذره ای

از الماس شوم تا درخشش بیشتری داشته باشم."

زحمتها کشیدم،سختی ها دیدم،زد و بندها کردم ،تاریکی معدن و زغال را

تحمل نمودم تا درخشش بیشتری داشته باشم ."

زحتها کشیدم، سختی ها دیدم ،زد و بندها  کردم،تاریکی معدن و ذغال را

تحمل نمودم تا به ذره ای از الماس مبدل شدم.اما سنگینتر شدم و

نتوانستم اوج بگیرم.

پرسیدم من که به ذره الماس مبدل شدم.چرا مرا با خود به فضای

بی منتهی نمی برید؟"

باز گفتند :"ذره ای مثل ما شو ."

برگشتم و با خود گفتم:"اینها ذرات طلا و همرنگ خورشیدند ."لذا تا عمق

زمین رفتم چه ها کشیدم ،چه ها دیدم تا ذره ای از طلا شدم.اما افسوس

که باز سنگین تر شدم ونتوانستم پرواز کنم.

با خشم و تعرض گفتم:" چرا راه صحیح پرواز را نشانم نمیدهید؟کدامتان

ارزش مرا دارید؟

گفتند:" ای اسیر دنیا ،ای بنده الماس و طلا،گفتیم ذره ای مثل ما شو .

ما ذره  خاکیم. غبار راهیم.ما را با الماس و طلا چه کاری؟تو که تا عمق

زمین رفتی و خودت را گرفتار ظلمت معادن الماس و طلا کردی چرا ذره

خاک نشدی تا بتوانی با ما پرواز کنی ؟ما هم آسان به  این مقام نرسیده

ایم. زحمتها کشیده ایم ،سختی ها دیده ایم. از هست و نیست ،از بود و

نبود ،از شان و مقام، از تفاخر و والا منشی چشم پوشیده ایم تا افتخار

غبار بودن را به دست آورده ایم."

برگشتم.ذره خاک شدم.نسیم عنایتش وزیدو مرا در هوای عشق جانش تا

آسمان ایمان پرواز داد .همه جهانرا زیر پا  دیدم  .چه مناظری ،چه چشم

اندازی. چنان به خود بالیدم که حتی جاده کهکشان را به لحظه ای پیمودم

و همه خطر ها را فراموش کردم یکبار به خود آمدم ،دیدم دو غول عظیم و

دو دیو بی رحم سخت تهدیدم  میکنند و در تعقیبم هستند ،غرور و امتحان

.چنان ترسیدم که پا بر سر غرور گذاشتم و فرود آمدم.به دنبال پناهگاهی

میگشتم .چه جائی بهتر از زیر قدمهای احبایش .اما وقتی خواستم پناه

بگیرم  جایی برای من نبود .زیرا

عبد البهاء با بیان "و اجعلنی غبارا فی ممر الا حباء " آن مکان  مقدس را به

تملک خویش در آورده بود . مرا چه حقی؟ چه جائی؟ پریشان و مظطرب

گفتم : "چه کنم؟"

صدای خنده ملیحش را شنیدم که فرمود:"غرور را مغلوب نمودی. با امتحان

حق چه میکنی؟"

سرم را بالا کردم. نگاهش در نگاهم پیچید .دامنش را نشانم داد  یعنی پناه

گیر.به دامانش آویختم و پناهگاه خود را یافتم .حالا طعم محومحویت و فنا را

چشیده ام.

ذره خاکم.غبار راهم.چه در اوج آسمان ،چه در جاده کهکشان باشم .چه

خاک راه عزیزانش .هر دو اوج است.بلندیست،سر فرازیست . دعا کنید

عبد البهاء ردای خود را نزداید و دامن خود را نتکاند و مرا از این مو هبت

محروم  نکند و از خود نراند.




+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 89/02/14 و ساعت 1 |

 میرسد  از دور صدای طبل

میکوبد دمادم ، میخواند از ماتم مرد خدای

میگوید از مصیبت وارده بر آن مظلوم

 مدام میگوید؛ با  آهنگ و نوا

سالهاست این قصه ، در تکرار

موج خون در رگها جاری ، شمشیر بر انتقام ،در دست

میسازد شبیهی ، میخواند  هزین نوایی

گه نینوایی میشود و گاه یزیدی

گه در صحرای کربلاست گه در کوفه

بس سخنها ساز کرده

بس نواهامی نوازد

میگوید و میگوید ، این قصه ها در تکرار

گاه شمشیر بر کمر راهی میدان قتل

گاه حری را حاضر بر امداد

گاه قنداق فرزندی بر دست ، گاه  تیری بر میان

مینوازد هردم سازی چند

اما نیست در انجمش یک پشیزی بر ارج

همه بیهده بر تکرار

اما آن بزرگ را بودش خروجی بس بزرگ

بر یزید جور

هیچش نبود تعهدی بر طاعت ظلم

بودش درسی بس بزرگ

حضرتش بر خرافاتش بود جنگ

آنچ به نام دینش میدادند خورد  بر خلق

حضرتش را بود تعهد بر آیین اب

بودش اورا پاسبانی بر عدل

به نام دین بساطی بود بس عظیم

میخواندند بس خطبه ها بر هد م

کافرش میخواندند بر منابر آن خوارج

سبط پیغمبر را بود حکم بر قتل

عجب ناید بر تو ای دل این قصه

دنیاست مامن بر قوم جهول

کینه ها بر اولیاء حق زدند

هردمی از آستین ماری بر جهند

بر کلام حق شمشیری بر کشند

به نام دین نامش نهند

نور برتابد روزی از پس ابر

نماند نور را بر پشت ابر

خورشید برتابد  

سایه ها مهو و زائل شود

+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 89/02/11 و ساعت 1 |

هر روز با طلوع خورشید نگاهم به آسمان گره میخورد ..نور زیبایی تمام

هستی را در بر میگیرد ..روشنایی که در لواءآن هیچ سیاهی و کدورتی

نمی ماند ..خورشید بی هیچ چشم داشتی میسوزد و گرما و زندگی به

ما خاکیان هدیه میدهد ..به یاد شمع می افتم که قطره قطره  ذوب میشود

..در پرتو آن تاریکی جایش را به نور میدهد ...ظلمت !  یعنی سیاهی

..کدورت ..دلتنگی.. میخواهیم نور باشیم یا ظلمت ..انتخاب چیست

..؟حقیقت پرتوی از نور است ..باید آن را جست ..یافت ..آن زمان متوجه

شد که درخت هستی بار و بر بسیار دارد  ..همه ریشه در خاک زندگی

دارند ...ما انسانها هم ثمره پر بار این حیاتیم ..چرا با تبعیض ها و ایجاد

خطوط فکری و عقیدتی و نژادی و قومی خود را اسیر تعصبات کور کنیم و

از حقیقت حیات که همانا تعالی به سوی رستگاری و ساختن دنیایی بهتر

برای خود و فرزندانمان است را آلوده تبعیضات نا روا نموده بین برادران و

خواهران خود خطوط سیاه تبعیض و تعصب را ایجاد کرده از نور عشق و

محبت و یک رنگی محروم سازیم...ادیان برای محبت و اتحاد و تربیت نفوس

بشری مبعوث شدند ،با ایجاد تعصبات کور و جاهلانه بین ابناءبشر فاصله

نیندازیم .هرکس ،با هر تفکر و اعتقادی بنده خداوند منان است و این 

بوستان را الوان بیشمار لازم تا الوان دلپذیر آن نوازشگر دیده و دل باشد

..پس بیا ییم با عشق به همدیگر فاصله ها را کم کنیم و به عقاید همدیگر

احترام بگذاریم یاد بگیریم که همه بار یک داریم و برگ یک شاخسار


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 89/02/09 و ساعت 2 |
شب است و سکوت و تنهایی آن
من دلتنگ ....
بر فراز نگاهی که به آسمان میدوزم
و سفر مهتاب را
و آواز مرغکان شب را
که میخوانند آواز دلتنگی ما
بدرقه میکنم
میخوانم از درون
نوایی را
نوای دلتنگی
نوای وداع
از آغوش گرمی که بود تکیه گاه اشکهایم
و نگاهی که بود سایه بان امیدم

میخوانم در آغوش سکوت آهنگ دلتنگی هایم
 ای مادر
ای نازنین
سفرت خوش باد
مویه هایم با نوای شب می آمیزد
و من در آغوش مهتاب
میبوسم قطره اشکی را
و قاصدکی میسازمش
پروازش میدهم
تا نشانی باشد از شور درونم
از احساس دلتنگیم
تا سپیده
تا طلوع
تا تولد نور میخوانم
+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 89/02/01 و ساعت 0 |

…1

 

دیر زمانی بود که قلم با دستانم بیگانه شده بود

.انگار سوز سرد زمستان تمامی شاخ وبرگ بهانه اش رادر هم شکسته بود

.و قتی از خم خیابان می گذشتم و نگاهم با نگاهت تلاقی کرد دو باره خروشی در جانم سر

بر داشت ، دوباره گرمی احساسی سرمای وجودم را در ربود

. لرزیدم ،احساسم نشان از سالهای دوری را داشت که تنها در لحضات تو متبلور شده بود. آن روز آسمان هم  اشک آلود بود

 

من انگار دوباره متولد شده بودم

 

تولد من نوزاد واژه هایی بودند که بر چهره دفترم می تراوید. در دل سیاهی شب به مویه های تو گوش فراداده ام به آن همه حسرتی که بر دلت تلمبارشده مینگرم و مینویسم از آنچه طوفانیم کرده. میدانم که هنوز خورشید در پس غبار مه آلود گرفتار است هنوز سحاب تیره بیگانگی براندیشه ها دامن گسترده. با اینکه بهار سالهاست به سرزمینم قدم گذاشته اما هنوز خمودت زمستان رخت بر نبسته هنوز انتظار تنها واژه زندگیست! اگر تومیبینی اسیر درد سکوتم این نه از ترس من است،  بل از غوغاییست که در درونم به امانت دارم و از سر اطاعت و انقیادیست که به آن یار دل نشین سپردم. دستانم و نگاهم گویاست و سخن میراند. دور نمیبینم آن روز را که خروشی طغیانگر تنوره کشان پیش می تازد به جاروب حق و حقیقت مزبله های بیگانگی رارفت وروب کرده خار وخاشاک عناد رااز روی اندیشه ها ربوده به قعر تاریخ بسپارد

تا دیگر نشانی از تاریکی وبیگانگی نماندآن روز قطرات به بار می نشینندو بذر های دوستی و وفاق جوانه میزند آسمان پراز ستارۀ امید شده ،رنگین کمانی ازعشق به نوع انسان، دراندیشه ها دامن گستر میشود. اما، هنوز میان چنگالهایی ازبتن وآهن گرفتار آمده ام پشت سرم بیابانی از بوته های خار و روبرویم نگاه سرخ گرگهای تشنه به خون، من ایستاده ام به ایستایی تاریخ به بلندای کوهی استوار با انبانی آکنده از صبر اگر چه

 

ظلمت شب دامن گسترده و نگاه بر سپیده بسته  هنوز                      

اما در گذرگاه زمان و آمد وشد  لحظات، بیشمار سپیده ها را دیده ام که از پس قیرگونی اندیشه ها به رستاخیز رسیده اند و دستان پر از شکوفه را به بهار سپرده اند من همه را از میان روزن نگاهها میخوانم و باور دارم که بهار پشت در است تنها چند گامی بیش نمانده تو که دیباچه دیارم را به کف داری  از این فراز و فرود ها بیشمار دیده ای استخوان خورد کردۀ این هماوردی دستان توانای تو ترک خورده حوادث روزگارند میدانند که همیشه پس سیاهی نور جلوه گر میشود،اکنون  آسمان را میبینم که هنوز میبارید و بر نگاه خسته تو طراوت زندگی میبخشید ومن همه را از پشت پنجره اتاقم میبینم
+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 89/01/31 و ساعت 0 |
خاطره یادگاری تلخ از روزهای زندگیست که بعد از از دست دادن لحظات برایمان به یادگار میماند .روزهایی که در ایام زندگی با آنها رشد کردیم و بزرگ شدیم با اشکهایش گریستیم و با خنده هایش لبخند زدیم .تصویری به یاد ماندنی که به همراه خود همیشه یدک میکشیم .در این ایام روز هایی هم هستند که رختی از سیاهی پوشیده به یاد از دست دادن عزیز ترین کسان خود مانند مادر و پدر مویه میکنیم ..گریه ها مان از غم تلخ جدایی است که بر فردایمان چنبره زده و ما را دم خور اندوه تنهایی آن عزیزانمان میکند ..سالها پیش زمانی که جوانی 22 ساله بودم پرواز پدر را تجربه کردم  ،در غمش سوختم و دل به اندوهش سپردم و اکنون مادر آن عزیز و دردانه عشق و احساسم را به آغوش خاک سپردم
+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 89/01/31 و ساعت 0 |
خوشحالم که در این برهوت بی احساسی ذنیای ماشینی انسانهایی نیز یافت میشوند که لحظاتی از اوقات خود را صرف کسانی میکنند که نه نام و نه نشان درستی از آنها دارند وتنها کلمات پل ارتباط بینشان بوده و در قالب واژه رشته های دوستیشان تنیده میشود و این برای بنده جای بسی مباحات داره .ای عزیز از این که به یادم بودی به خود میبالم و از درگاه همان خدای مهربانی که بزرگترین نقطه اشتراک بین ماست برایت سلامتی که بهترین و زیباترین نعمات است طالبم و در درجه دوم میخواهم در زندگی به  هر آنچه مطلوب دل و جانت است اگر رضای حق همراهش باشد را برایت عطا نماید ..ای عزیز دنیا دار رنج و درد است و ما را چاره ای جز تحمل آن نه به لطف ادعیه دوستان کم کم دارم تسکین می یابم .میدانم که یاد مادر هر گز از جانم جدا نخواهد بود اما زمانی در کنارم بود و حالا در قلبم و در زیباترین نقطه وجودم جایش دادم و برایش از در گاه خدا رحمت و مغفرت طالبم .و تلاش میکنم تا با اعمال نیک و شایسته موجبات رضایتش را فراهم آورم .جز این در بضاعتم نیست و میتوانم بگو یم بخواب مادر ..در آرامش .آسوده شدی از درد و رنج دنیا و از اندوه و دردهایش رهایی یافتی ..بخواب مادر حلالم کن..گریه کردم مثل ابرا بی تو مادر ..شد دل من جای غصه ها بی تو مادر ....

+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 89/01/27 و ساعت 2 |

مدتها است که دلم اسیر طوفانی سهمگین شده که یکی پس از دیگری بر کرانه های احساسم میکوید و زره های امید را با خود به یغما میبرد

.در این جزر و مد روزگار من،  صدف های بیشماری ؛ جان گرفته رشد کرده اند اما هنوز مروارید زندگیم را حاصل نداده اند

.امروز دوباره از آن روز های پر درد بود که اشکم را در آورد

. دوباره از عمق جانم سوختم و یاد ایام در دلم حسرت و اندوه کاشت

.میان نگاهم به دورها سفر کردم و به کالبد نیاز جامه حقیقت پوشاندم ام هیچ دل چسب نبود چرا که تخیل با واقعیت فرسنگها فاصله دارد و من در تمامی سالهای عمرم نیاز هایم را در میان رویا هایم پروردم

و با آنها زندگی کردم و حال از آن هم خسته شدم

 دیگر نمی دانم چه لعبتی را به بازار آرم .نمیدانم

.اما میدانم که زندگی من نوعی میدان مبارزه است  یکسوی میدان من هستم با تمامی خواسته ها و نیازهایم وآن سوی دیگر صف طویلی از مشکلات که یکی پس از دیگری سر بر داشته و آنی مرا آرام نمی گذارد

به گونه ای که لحظه ای به خود نیستم و دلیل آن را نمی دانم، مشکلاتی که نا خواسته در

میان آن غوطه ور میشوم و تا بیایم خودم را پیدا کنم  سالها از آن گذشته است زندگی قصه ای غریب است و معمایی صعب الحصول

.به سان پازلی را میماند که تا بتوانی تکه ای را کنار دیگر قطعات قرار دهی سالها از آن گذشته ،تا  شکل واقعی خود را پیدا کند

 و در این میان این ما هستیم که در کوره سوزان آن ذوب میشویم

 نمی توانم بگویم که در این ورطه چه حاصل مان می آید اما میتوانم گفت که تجربه بهترین دست آوردمان میشود

 من کشاورزی ناتوان و بی تجربه بودم که کشته هایم بی حاصل از آب در آمد!!!!!!!!! .

و امیدهایم به نا میدی کشیده شد .در میان آینه زندگی تنها تصویر از خودم دیدم و بس

 این قصه تلخ زندگی من است

و این ترسیمی از ایام عمریست که از طوفان حوادث به جای ماند

گاهی اشک میان چشمانم جا خوش میکند و من تسلیم اراده او

 گاهی هم آنقدر درونم پر از کینه و اندوه میشود که حتی به این اشکها هم اجازه سرازیر شدن نمیدهم؛تا درونم را پر از کینه و اندوه به زندگی کند تا اندک اندک از رایحه تلخ آن مشامم را آکنده ساخته قدمی خود را به رهایی نزدیک سازم اما میدانم که اینها همه از روی استیصال است و آنچه اراده آن توانا است به انجام خواهد رسید و از این در عجبم که او بد بندگانش را نمی خواهد و این اندوه و درد من از چه است و چرا میان نا امیدی ها دست و پای میزنم من که یاوری مهر بان چون او دارم و میدانم که اگر او دلخواهش باشد هر نا ممکنی میسر گر دد از چه روی باید اینگونه دست اندوه اسیر شوم

سبب را از چه روی باشد نمی دانم

1387/11/23 ساعت 2 بامداد روز چهار شنبه

+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 88/12/16 و ساعت 15 |

 انتظار

دفتر دل نوشته ام

در کلام واژه ام

سوخته جان به ناز تو

حاجت تو نماز دل

نی روم از بر تو

کی روم از سر تو 

نشسته ام به کوی جان

به انتظار مانده  دل

 گفته ام ز بهر تو ، هزار گفته به ِسّر

نگشود رمزی ز آن

هنوز نشسته، پای به گل

 سوخته جان به هجر تو

 ای گل انتظار غنچه ای

بشکفد ز بهر تو یک واژه به ناز دل

بیا کز سر تو ام 

جان برود  همی ز دل

 چشم به در دوخته ام ، به انتظار نشسته دل

 گفته ام و لیک ز تو  ام نیست نظر

 التفاطی کن ای صنم به های و هوی دل

 

1388/2/16 

+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 88/12/16 و ساعت 15 |
مدتی است که ذهنم فریز شده و دیگر آن شور و التهاب را ندارد ..گویی کاروان زندگیم به منزل درد رسیده و باید در این منزلگاه با سوز اندوه و تلخی هایش ایامی را پشت سر گذارم...مدتها است که پاییز بر فضای زندگی و احساسم سایه گستر شده ...حتی قلم هم یارای همراهی ندارد ..گاهی به سالهای عمری که پشت سر گذاشته و تنها جنگیدن را از آن تجربه کردم و حاصل عمرم به نبرد با مشکلات به یغما رفته فکر میکنم  ،وگاهی هم بوده که خود را نیز فراموش کردم و حالا بعد این همه مدت دارم از کلماتی مینویسم که جز اندوه باری به خود ندارد مثل آسمانی آکنده از ابر شدم که بق کرده و بهانه باریدن دارد ...البته بارشی که شاید در پس آن خورشیدی در طلوع باشد و شاید هم طوفانی زاده شود نمیدانم ...امید وارم پرتو خورشید زینت بخش تاریکی اندوهش باشد ....به امید حق....
+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 88/12/16 و ساعت 15 |
روز های تلخی را پشت سر میگذارم ..ایامی پر التهاب و آکنده از انتظار ...مادرم سالهای کهولت عمر خود را سپری میکند و رنجور و ناتوان از بیماری شده  .نگاهش به زندگی دیگر آن شور و التهابی را که سالها پیش داشت ندارد ..گویی دیگر خسته شده ..گاهی میگفت ایکاش فرصتی بود تا میتوانستم طلوع خورشید رهایی را ببینم ..آخر او سی سال از عمر خود را در تلاشی سخت و طاقت فرسا در جنگ با زندگی و اعتقادات خود را پشت سر میگذارد ...24سال پیش بود که همسرش به ناگاه در اثر ایست قلبی دنیای خود را عوض کرد و او ماند با سه فرزند یک پسر و دو دختر ..البته فرزند دیگری داشت که در ایام کودکی به فرزند خواندگی خواهر خود سپرده بود ...کوچکترین فرزندش هشت ساله بود و با سختی های فراوانی او به جنگ با مشکلات پرداخت ..مانندشمعی فروغ زندگی خود را به روشنایی خانواده بخشید ..و حالا بعد سالها اکنون آن کودک هشت ساله مادر دو فرزند شده و این مادر خسته اکنون کنار ته تغاری خود به مراقبت از نوه تازه متولد شده خود مشغول است ...امروز شنیدم که حالش چندان خوب نیست ...دستانم را به دعا بلند میکنم و از خدایم طالبم به او آنقدر توانایی بده تا بتواند به آرزویش برسد ..البته اگر خدا بخواهد ...74 سال از  خداوند عمر گرفته و تا به اکنون چون ستونی استوار سکاندار زندگیش میباشد ..امید وارم لطف حق یاورش باشد تا بتواند به سلامتی به خانه و زندگی خود باز گردد ..و در کنار خانواده سلامت و بر قرار باشد ..آمین

+ نوشته شده توسط مهـــــــشید در 88/12/16 و ساعت 14 |


Powered By
BLOGFA.COM